رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

سرماخوردگی بی موقع....

سلام رادینی...... مامانی، به شدت سرما خوردم......آخه نمیدونم این چه وقت سرما خوردن بود؟ دکتر هم بهم اجازه قرص و دارو خوردن هم نداده.   بابا حمیدرضا هم هر یک ساعت یه لیوان بزرگ آب پرتقال و لیمو برام میگیره دیگه دارم توی آب میوه غرق میشم       همش در حال استراحتم  اما انگار قدرت ویروسه خیلی بیشتر از این حرفاست. خدا کنه تا روز زایمان خوب بشم.می ترسم تورو هم همون اول کاری مریض کنم برام دعا کن زودتر خوب بشم مامانی جوونم.     ...
5 آبان 1390

اولین بارون پاییزی......

    همچون باران باش ، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن . . .                               سلام پسر پاییزی من...... امروز - چهارشنبه 04/08/90 -اولین بارون پاییزی بارید. من از ساعت 6 صبح بیدار شدم -نمی دونم چرا خوابم نمی برد شاید به خاطر اینه که یه جورایی استرس دارم - وقتی بیدار شدم دیدم یه بارون خیلی شدید می باره. من دیدن بارش بارون و برف رو از پشت پنجره یه خونه گرم خیلی دوست دارم مخصوصا که یه لیوان چایی داغ هم دستم باشه.   ...
4 آبان 1390

دل نوشته......

سلام پسرم.... امشب داشتم یه برنامه ای رو میدیدم که همه صحبتش در مورد این بود که ما پدر و مادرا ضامن و مسئول آینده بچه هامون هستیم. بعد از دیدن این برنامه نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفت...... دارم به این فکر میکنم، من که باعث به وجود اومدن تو شدم چقدر میتونم آینده اتو بسازم؟ چقدر میتونم از خودم برای تو، تویی که باعث وجودت من بودم، بگذرم؟...... چقدر میتونم مثل مامانی فداکاری داشته باشم تا تو به ثمر برسی و این به ثمر رسیدن تو بشه افتخار یه عمر زندگی من...... هنوز نمیتونم تا این حد فداکاری رو درک کنم...... که از جوونی، سلامت، لذتهای زندگی و خیلی چیزای دیگه که حتی من هنوز درکش نکردم بگذره برای اینکه دخترش توی زندگیش احساس هیچ هیچ هیچ کمبو...
18 مهر 1390

بالاخره هفته 36 تموم شد

سلام پسر مامانی..... اومدم که یه خبری بهت بدم.... امروز 18/07/90، سی و شش هفته تموم شد و وارد هفته سی و هفتم شدیم. تا اینجا یه کم خطرناک بود چون اگه تو این زمان به دنیا میومدی از لحاظ سیستم تنفسی کامل نبودی و باید برای مراقبت چند روزی رو توی بیمارستان میموندی...... خیلی این 5-6 هفته دیر گذشت.خیلی نگران بودم که عجول نباشی .اما به خواست خدا تا اینجا بخیر گذشت.   الهی قربونت برم که اینقدر آقایی و وقت شناس.... فعلا که عجله ای نداشتی امیدوارم این 28 روز هم به خوبی بگذره و بیای تو بغل من و بابایی جون که خیلی منتظرته پسر گلم.     کودک شما چگونه تغییر می کند؟ تبريك! كودك شما كامل شده است و از اين به بعد ق...
18 مهر 1390

شجره نامه

                                      •خانواده بابا حمیدرضا:                                      خانواده مامان یاسمن:       • بابایی (عباس)             • مامانی (صفی...
16 مهر 1390

پایان هشت ماهگی

چهارشنبه ٠٦/٠٧/٩٠ سلام مامانی جونم..... امروز -شکر خدا- هشت ماه هم به خوبی و سلامتی تموم شد. دقیقا ٢٤٠ روزه که تو دل مامان هستی پسرم.    فقط ٤٠ روز دیگه باقی مونده. امیدوارم این چند روز رو هم به خوبی پشت سر بذاریم و صحیح و سالم بیای تو بغل من و بابا جون.     ...
6 مهر 1390

قهر رادین جونم ...................

سلام مامانی جونم......... دیروز خیلی روز بدی بود..... من خیلی ناراحت بودم......کلی دلم گرفته بود.....اصلا هم حوصله نداشتم .....خیلی هم دلم میخواست گریه کنم..... از صبح تا ساعت 9 شب همش میخوابیدم.... ظهری زن عمو و فاطمه اومدن پیشم و تا بعداز ظهر پیشم بودن اما بازم دلم گرفته بود. شب هم خاله مریم و غزاله اومدن خونمون و یه نیم ساعتی موندند اما من بازم........ شام هم درست نکردم چون اصلا حوصله نداشتم..... خلاصه که خیلی بی حوصله و کسل و دلگیر بودم. تو هم کلی تو دل مامانی بازی میکردی اما من... خلاصه شب با بابا حمیدرضا کلی درد و دل کردم و اونم گوش کرد و کلی سبک شدم. امروز صبح که بیدار شدیم باباجون گفت که دیشب یادش رفته برات آیه ا...
30 شهريور 1390

سونوگرافی چهار بعدی.....

سلام گل مامانی... امروز(27/06/90) با بابا جون و مامانی(زری) رفتیم سونوي چهاربعدي. ساعت یک بعد از ظهر رسیدیم و ساعت 3 نوبتمون شد. وووووااااااای...يه دكتر بد اخلاقي بوووووووووووووووووووووددددددددددددددددددددددد. 1. كولرشو روشن نكرد به زور مراجعين روشن كردن. 2. يه آب سردكن دوره ناصرالدين شاه گذاشته بود اينقدر خاك روش بود رغبت نميكردي آب بخوري. 3.سی دی هم نمیداد. 4. خسيس خان مانيتورشو روشن نكرد تا من روی ماهتو ببینم،ميترسيد پول برق براش بياد.   5. توضيح هم نمی داد.  6. عكس هم يه چيزاي در همي داده من كه نفهميدم كجاته مامانی....... خلاصه دلم ميخواست حسابي لهش كنم............... اما با همه این حرفا خدا رو شكر مايع ...
27 شهريور 1390

آیه الکرسی های بابا حمیدرضا جونمون......

سلام مامانی جونم..... اومدم که بازم از مهربونیهای بابا جون برات بنویسم..... بابا حمیدرضا جون هر شب موقع خواب ، دستش رو میذاره رو دل مامانی و برای سلامتی و آرامشت آیه الکرسی میخونه. هروقت هم این کارو میکنه انگار که داری با دقت گوش میکنی ، چون تا آخرش اصلا تکون نمیخوری و بعدا وول وولت شروع میشه...... ایشالا همیشه سالم باشی و بعدش صالح، پسرم. من و بابا حمیدرضا خیلی دوستت داریم عزیزم و برای اومدنت روزشماری میکنیم. ...
27 شهريور 1390